
- رضا رفیع شاعر طنز پرداز کشورمان در
مراسم روز خبرنگار و به بهانه حضور وزیر امور خارجه، اشعار طنزی خواند که
با استقبال حضار و شخص دکتر ظریف مواجه شد.
رضا رفیع حضور دکتر ظریف را با این بیت خوشامد گفت و گفت: مردم بالاخره سوالاتی دارند از جمله اینکه: «آن بچه که در خانه غنی سازی کرد، گویند کجا رفته و پنهان شده است» ...در ادامه منتخبی از اشعاری که در این مراسم خوانده شد مشاهده می فرمایید:
با گوشی و سیم و زنگ هدفون چه کنیم/ با ریش ظریف و موی گلبن چه کنیم
حالا که مذاکرات مثبت شده است/ با دوری خانم اشتون چه کنیم
**
اگر که خسته ای گردشگری کن/ شدیدا بسته ای گردشگری کن
به مانند ظریف و کاترین اشتون/ به اسم هسته ای گردشگری کن
**
هرکار آسان می شود بعد از توافق/ اجناس ارزان می شود بعد از توافق
هر چند چیزی قبل از این ارزان نمی شد/ اما از الان می شود بعد از توافق
در سالن اجلاس تهران جان کری جان/ هر روز مهمان می شود بعد از توافق
حتی شنیدم حافظ شیراز می گفت/ اصلاح اوزان می شود بعد از توافق
تا هسته ای رونق بگیرد مطمئنم/ فردو هم استان می شود بعد از توافق
می گفت مثل مادرش باراک اوباما/ حتما مسلمان می شود بعد از توافق
بلبل غزلخوان بود از اول ولی گل/ قطعا غزلخوان می شود بعد از توافق
با رفع تحریم جهانی خاک ایران/ سیراب باران می شود بعد از توافق
حل می شود بحران آب خوردن ما؟ هر چشمه جوشان می شود بعد از توافق
گل می کند هی طبع شاعرهای ایران/ کشور گلستان می شود بعد از توافق
قبل از توافق بخت مژگان بسته بود/ وا بخت مژگان می شود بعد از توافق
دارد شتر در حالت عادی دو کوهان/ اما سه کوهان می شود بعد از توافق
می گفت مشتی ممدلی با همسر خود/ این ده چو تهران می شود بعد از توافق
مادر بزرگ مادرم دندان ندارد/ دارای دندان می شود بعد از توافق
در سفره ما جای چایی هست خالی/ پرقند قندان می شود بعد از توافق
ما که فقط از مرغمان هی بال خوردیم/ شکر خدا ران می شود بعد از توافق
هر شاعری مانند باباطاهر انگار/ یک خورده عریان می شود بعد از توافق
گفته است استاندار قم اندازه قم/ قد خراسان می شود بعد از توافق
معشوقه ای دارای زلفی لخت بوده/ زلفش پریشان می شود بعد از توافق
اشعار ما آواره و بی وزن و بی جان / قطعا که دیوان می شود بعد از توافق
شایان ذکر است مجری مراسم در بین قرائت اشعار خطاب به وزیر امور خارجه گفت: حتما بفرمایید که مثل الان که از شنیدن این اشعار می خندید، در چه شرایطی از صمیم قلب خوشحال می شوید که ظریف بعد از حضور در جایگاه گفت: آنچه که بنده و همکارانم را به وجد می آورد دیدن خوشحالی مردم است و امیدوارم که همیشه مردم روی لبانشان خنده و در دلهاشان امید و در قلبهاشان نگاه به آینده بهتر باشد.
احزاب و شخصیتها - آیت الله هاشمی
رفسنجانی که یکی از قدرتمندترین سیاستمداران ایران است. وی در مصاحبه ای
اختصاصی با المانیتور در رابطه با آینده روابط ایران با آمریکا سخن گفت.
وی ضمن انتقاد از منتقدان داخلی توافق هسته ای ایران با شش قدرت جهانی، گفت که آنها در حال ارتکاب اشتباه هستند. وی با اذعان به اینکه واشنگتن به نظر به دنبال فاصله گرفتن از گذشته است، گفت که این رویکرد باید در عمل ثابت شود و اجرا توافق هسته ای گامی بزرگ در این راه است. این مصاحبه که در روز بیست و هشتم جولای در دفتر تهران آیت الله رفسنجانی صورت گرفت، نخستین گفتگویی است که او با یک رسانه خارجی از زمان حصول برنامه اقدام مشترک جامع انجام داده است.
رفسنجانی که روحانی ارشد و رئیس جمهور دو دوره ی ایران است، در رابطه با بحران های منطقه ای از جمله روابط وخیم تهران با ریاض نیز سخن گفت. وی با بیان آنکه «ایران ذاتا مسئله ای با عربستان سعودی و کشورهای عرب دیگر ندارد» به تعامل ایران و عربستان پس از جنگ 1980 تا 88 ایران-عراق باوجود حمایت ریاض از صدام حسین اشاره کرد.
رفسنجانی تاکید کرد که همکاری با عربستان سعودی و دیگر دولت های منطقه ای «اولویتی در قانون اساسی» است. لازم به ذکر است که رفسنجانی در دهه 1990 همراه با حسن روحانی دبیر وقت شورای عالی امنیت ملی ایران، مذاکرات مهمی را با ریاض هدایت می کرد که که سرآغاز هماهنگی امنیتی مهمی شد.
در این مصاحبه، رفسنجانی به دستور امام خمینی، بنیاگذار جمهوری اسلامی، برای ترمیم روابط با ریاض پس از {ماجرای} کشتار صدها تن از زوار ایرانی در مکه در سال 1987 اشاره کرد که به نظر اشاره ای به امکان عادی سازی روابط منطقه با «حرکتی سریع» بود.
او همچنین آشکار ساخت که ملک عبدالله پادشاه فقید سعودی پیش از مرگ، او را در چندین نوبت برای حضور در مراسم حج تحت فشار گذاشته بود.
برغم آنکه شورای نگهبان رفسنجانی را در انتخابات ریاست جمهوری سال 2013 ،که منجر به پیروزی روحانی شد، رد صلاحیت کرد، او همچنان مصمم است. رفسنجانی اخیرا بابت اعلام کاندیداتوری در انتخابات آینده مجلس خبرگان، در صدر اخبار بوده است.
متن کامل و اصلی مصاحبه المانیتور با رفسنجانی در زیر می آید:
المانیتور: با توجه به توافق هستهای ایران با غرب، دورنمای همکاری های سیاسی ایران با آمریکا را چگونه ارزیابی میفرمایید؟
بسم الله الرحمن الرحیم. طبعاً راه آمریکا و ایران به همواری راهی که بقیه کشورهای غربی دارند، نیست. به خاطر اینکه از پیش از انقلاب تاکنون در ایران این تصور بوده که آمریکا پشت همه صحنههای مزاحمت و مانع تراشیهای علیه ایران هست. ولی به نظر میرسد که آمریکاییها میخواهند یک مقدار از گذشته فاصله بگیرند که باید این موضوع اثبات شود.
المانیتور: آیا آنچه اکنون در مورد فاصله گرفتن آمریکا از گذشته عنوان کردید، در مذاکرات هم وجود داشت؟
در مسائل هستهای هم تا به حال نسبتاً خوب عمل کردهاند و الان هم میبینیم که مسؤولان اجرایی آنها که از حزب دمکرات هستند، با جمهوریخواهان درگیر هستند و هم وزیر خارجه، هم رئیس جمهور و هم افراد دیگر خیلی صریح مواضعشان را اعلام میکنند. من هم همیشه نظرم و حرف اساسیام این بود که امریکا باید به نحوی گذشته را جبران و ذهن مردم ایران را پاک کند. ممکن است تا الان که یک قسمت از سیاستهای آمریکا برای حل مسأله هستهای مثبت بود، اثر گذاشته باشد و اگر بقیه راه در پرونده هستهای به نتیجه خوبی برسد، بیشتر جلو میآیند.
المانیتور: به نظرتان، روابط ایران با عربستان و منطقه پس از توافق چگونه خواهد بود؟
ما که ذاتاً با عربستان و مجموعه کشورهای عربی مسئلهای نداریم. چون آنها کشورهای اسلامی هستند که همکاری با آنها اولویت قانون اساسی ماست. حتی در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که آن گونه از صدام حمایت میکردند، وقتی بعد از جنگ به سیاست تنشزدایی ایران جواب دادند و برای همکاری پا پیش گذاشتند، اختلافات ما خیلی زود رفع شد. در میان حوادث اختلاف انگیز کشتار مکه را داشتیم که دیدید به دستور امام حل شد. برای اینکه ذات قضیه این گونه نیست که تباین باشد.
المانیتور: اکنون، مشکل کار کجاست، یعنی تنش ها از کجا نشات می گیرد؟
حوادثی که اخیراً در منطقه هست، یعنی اتفاقات سوریه، عراق، یمن و بحرین جزو مسائلی است که فاصله انداخته است. قاعدتاً اگر دولت ایران و آنها تصمیم بگیرند که با هم کار کنند، سخت نیست و مثل گذشته میشود. میتوان در یک حرکت سریع، آن هم برای مصالح جهان اسلام وضع را به صورت عادی درآورد. من این را عملی میدانم. البته باید ببینیم که این حوادث به کجا میانجامد که این خیلی مهم است.
المانیتور: آیا از شما برای سفر به حج دعوت کرده بودند؟
ملک عبدالله اواخر حیاتشان دو، سه بار فشار آورد که من ماه رمضان را برای مراسم حج آنجا باشم.
المانیتور: پس از ملک عبدالله چطور؟ آیا ملک سلمان دعوتی از شما برای سفر حج بعمل آورده است؟
این گروه جدید که آمدند چیزی از من نخواستند. طبیعی است که نخواهند. چون الان شرایطی نیست که بتوانم بپذیرم و به آنجا بروم.
المانیتور: در داخل عدهای توافق را عقب نشینی ایران عنوان کرده اند، نظرتان در این باره چیست؟
در مورد خودمان، من فکر میکنم کسانی که مخالفت میکنند، اشتباه میکنند. هیچ عقب نشینی نبوده و ما جایگاه خودمان را حفظ کردیم و همه نیازهای زیربنایی هستهای که تا به حال داشتیم، محفوظ میماند. مسئله تحقیقات جدّی گرفته میشود که این مهم است. حتی اگر این بحثها هم نبود، مدتی احتیاج به تحقیقات داشتیم. چون با سبکی که الان با ابزار ابتدایی غنی سازی میکنیم، نمیتواند جواب نیازهای انبوه را بدهد. الان ما میتوانیم مثلاً به شماره 6و 7برسیم که ده، پانزده برابر این محصول میدهد و احتیاج به مواد اولیه زیادی داریم. اگر ما بخواهیم 4 یا 5 نیروگاه هستهای داشته باشیم و سوخت آن را خودمان تهیه کنیم، باید در تولید خیلی قوی باشیم.
حاججعفر نظری میگوید: ابتدای کار تفحص در ارتفاعات ۱۷۸، رو به سوی کربلا ایستادیم و به امام حسین(ع) و آقا ابوالفضل(ع) سلام دادیم؛ پیکر مطهر دو شهید را پیدا کردیم که نشانی از علمدار کربلا داشتند.
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، قصه از دیدار با یک مادر شهید شروع شد؛ مادر شهیدی که میگفت: «30 سال است از پسرم بیخبرم»؛ مادر شهیدی که هر زنگ تلفن یا در قلبش را به تپش میانداخت، اسم احمد که میآمد، یاد آخرین حرفهایشان در آخرین اعزام میافتاد.
ـ مامان، من میروم و دیگر برنمیگردم.
ـ تو که همیشه همینو میگی اما برمیگردی!
ـ نه این دفعه مطمئنم برنمیگردم.
این مادر 30 سال انتظار کشید، نمیدانم چه حرفهایی را شبانه در گوش قاب عکس احمد زمزمه کرد که بالاخره احمد در ایام شهادت حضرت زهرا(س) به آغوش مادر بازگشت.

پدر و مادر شهید احمد صداقتی
او بالاخره آمد، چه شهادتی و چه آمدنی! مانند حضرت ابوالفضل(ع) شهید شد، در ایام میلاد رسول اکرم(ص) پیکرش تفحص شد و در ایام فاطمیه بر شانههای مردم نشست.
برای نحوه تفحص این شهید، به سراغ «حاج جعفر نظری» از جستجوگران نور در منطقه شرهانی رفتیم؛ او حرفهای جالب و خواندنی را از روزی که این شهید و شهید دیگری که ابوالفضل نام داشت پیدا شدند، برایمان روایت کرد.

قمقمه آب شهید که بعد از 30 سال آب داشت
خلبان آزاده حسین لشکری، ملقب به سیدالاسراء ایران، در سال 1331 در روستای ضیاء آباد شهرستان قزوین به دنیا آمد.
وی دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد.

همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام میگرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد.
پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد.
در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف - 5 مشغول به خدمت شد.

ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاههای مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل شد.
حسین لشکری با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 ماموریت هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد که نهایتاً در خاک دشمن به اسارت نیروی بعث عراق درآمد.
این شهید بزرگوار سه ماه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال با حدود 60 نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد.

پس از پذیرش قطعنامه 598 وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت 16 سال به طول انجامید.
امیر سرتیپ خلبان حسین لشکری پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در روز هفدهم فروردین سال 1377 به ایران بازگشت.
امیر سرلشکر خلبان لشکری جانباز 70 درصد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که با تحمل 18 سال اسارت دشمن بعثی و مقاومت جانانه در برابر تهدید و تطمیع و شانتاژ رژیم بعث عراق، پیروزمندانه به میهن اسلامی بازگشته بود، در بدو ورود در دیدار صمیمانه با فرماندهی معظم کل قوا ضمن تجدید بیعت با معظم له مفتخر به لقب سید الاسرای ایران از سوی رهبر معظم انقلاب گردید.
این خلبان سرافراز سرانجام در روز نوزدهم مرداد سال 1388 بر اثر عارضههای ناشی از دوران اسارت در سالهای جنگ تحمیلی به شهادت رسید.
شهید حسین لشکری در مصاحبه با رسانههای جمعی در سال 1387 (مقارن با سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی) گفته بود:
همچنین شهید لشکری گفته بود: وقتی به جبهه رفتم علی دندان نداشت، وقتی برگشتم دانشجوی دندانپزشکی بود.
شهید حسین لشکری دارای لقب «سید الاسرای ایران» بود و با موافقت فرمانده کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378درجه نظامی وی به سرلشگری ارتقاء یافت.

خلبان آزاده حسین لشکری در دوران اسارت خویش سالها به دور از چشم نیروهای صلیب سرخ و بدون آنکه خبری از او در اختیار خانوادهاش گذاشته شود، غریب و تنها بود و در سال ۱۳۷۴ حدود پانزده سال پس از اسارت، نخستین نامهاش را برای خانواده و همسرش فرستاد.
متن نامه به این شرح است:
اولین نامه به ایران برای همسرم
(۱۳ /۳/ ۱۳۷۴) ـ ۱۹۹۵/۶/۴
به نام خدا
همسر عزیزم سلام، حالت چطور است. ان شاءالله که خوب هستی. حال علی چطور هست و به یاری خدا او هم که خوب هست.
من
این نامه را برای اولین بار برایت می نویسم. امروز ملاقات با نمایندهٔ
صلیب سرخ داشتم و مشخصات مرا ثبت کرد و گفت که از این به بعد می توانم نامه
برایت بنویسم. من نمی دانم که چقدر این حرف ها درست هست و ما می توانیم
نامه برای همدیگر بنویسیم ولی من هنوز شک دارم و اگر آن نامه به دست تو
رسید، برایم آدرس محل زندگی خودت را بنویس تا نامه های بعدی را به آنجا
بفرستم. از آنجا که نمی دانم هنوز آنجا هستید یا نه و در کجا منزل و مکان
دارید، نامه را برای نیروی هوایی نوشتم. امید دارم که آن ها هم سعی بکنند و
به دست شما برسانند.
خودم هم باور ندارم که نامه می نویسم. وضعیت من معلوم نیست و تو شرعاً و عرفاً اجازه داری که اگر خواستی ازدواج بکنی، میدانم که خیلی سخت هست ولی چاره چیست، در تربیت علی کوشا باش و من راضی به راحتی و آسایش شما هستم.
حسین لشکری
همسر صبور این خلبان آزاده نیز در پاسخ به این نامه این گونه نوشت:
به نام خدا
حسین
عزیزم سلام، حالت چطور است؟ نامهات رسید و خیلی خوشحال شدم. پس از ۱۶ سال
حیرانی و بیخبری از تو نامه دریافت کردم. نامهات خیلی خشک بود، نمیدانم
روزگار چطور برایت میگذرد. من ۱۶ سال در اوج بیخبری برای تو صبر کردم و
با مشکلات زندگی مبازه کردم و تو خیلی راحت مینویسی بروم و ازدواج کنم.
بنیاد شهید از سالها قبل و همچنین بعضی از اقوام گفتند بروم و ازدواج کنم
گرچه تو نوشتی مخیر هستی ولی وقتی خودم فکر میکنم که در این میان علی را
داریم، او موجودی بیگناه است، چه تقصیری دارد که باید سرنوشت ناپدری را
داشته باشد، من هم وقتی در میهمانیهای فامیل میبینم که هر کس با شوهرش
هست و من تنها هستم به این مسئله فکر میکنم، آیا میتوانم ازدواج کنم یا
نه؟ ولی چهره معصوم و بیگناه علی را میبینم. آیا سرنوشت برای او چه نوشته
است لذا از ازدواج پشیمان میشوم. زندگی برایم سخت شده ولی چه باید بکنم
سعی خودم را میکنم، تو هم دعا کن و از خدا کمک بخواه. ناراحت نشوی من هم
احساس دارم.
قربانت ـ منیژه لشکری
یکی دیگر از نامههای شهید لشکری نیز که پس از گذشت سالها غربت و در اوج تنهایی و رنج دوران سخت اسارت، هنوز تاریخ تولد نخستین فرزندش را به یاد دارد و جشن تولد او را تبریک میگوید:
همسر عزیز و صبورم، سلام. نامهٔ تو را دریافت کردم. بسیار خوشحال شدم. حال من خوب است و دعاگوی شما هستم.
سال نو و عید نوروز را به شما تبریک میگویم.
پنج
قطعه عکس میفرستم. مواظب خودتان باشید. میدانم سخت است. ولی چه باید
کرد؟ خدا این طور خواسته. ما هم صبر میکنیم. هر وقت دلتنگ شدی، نماز
بخوان، قرآن بخوان و توجه به خدا بکن، خدا صبر میدهد. انشاءالله همدیگر
را میبینیم.
تاریخ تولد علی ۹ /۲ /۱۳۵۹ میباشد. شانزدهمین سالگرد تولدش را به او تبریک بگو.
همسرت ـ حسین لشکری ۲۸ /۱۲/ ۷۴

یادمان امیر سرلشکر خلبان شهید حسین لشکری در میدان ورودی غربی شهرستان تاکستان قرار دارد
شهید حسین لشکری مردی که بهترین خاطره اش از اسارت لیوان آب خنکی است که از سرباز عراقی در نوروز 74 میگیرد 12 سال در حسرت دیدن یک برگ سبز، یک منظره و حسرت 5 دقیقه آفتاب بود.
شهید حسین لشکری بعدها در یادآوری دوران اسارت و تحمل شکنجهها و آزارهای آن دوران گفته است: شکنجهها دو نوع بود، روانی و فیزیکی، بازجوییهای شدید، بیخوابی، توهین، شوک برقی، اعدام صوری. امام(ره) گفتند که جنگ برای ما نعمت است، من در اسارت معنی این را فهمیدم، من در اسارت، زندگی را دوباره شناختم، خدا را دوباره شناختم، خودم را دوباره شناختم.
خاطرات همسر شهید سرلشکرخلبان حسین لشکری:
اولین اسیر و آخرین آزاده جنگ، وقتی رفت 28 ساله بود، وقتی برگشت 47 سال از عمرش می گذشت. پیر و شکسته شده بود و موی سیاه در سر نداشت؛ دندانهایش همه ریخته بود و اینها همه آثار شکنجه هایی بود که به جرم کار نکرده سرش آورده بودند. شیرینی دیدار چهره تغییر کرده اش را از یادم برد. پسر چهار ماه مان حالا 18 ساله شده بود و برای اولین بار پدرش را می دید... اینها گوشه ای از صحبت های خانم حوّا لشکری همسر سرلشکر خلبان شهید حسین لشگری است؛ درد روزهای نبودن و 18 سال اسارت همسر کم کم داشت به دست فراموشی سپرده می شد که شهادت برای همیشه این دو را از هم جدا کرد و دیدار را به قیامت انداخت. خانم لشکری حرف های بیشتر و شنیدنی تری دارد تا با خبرنگار نوید شاهد در میان بگذارد:

فروردین سال 58 ازدواج کردیم. یکسال و نیم بعد (شهریور59) وقتی زمزمه های شروع جنگ به گوش می رسید حسین برای خنثی کردن توطئه های بعثی ها، به عراق رفت و همانجا در عملیات برون مرزی اسیر شد. به جرم توطئه علیه عراق در زندان های سیاسی فقط ده سال از آن هجده سال را در سلول های انفرادی حبس اش کردند.
روزها بدون حسین سخت می گذشت. ناراحتی اعصاب گرفتم. خبری از او نداشتم و با یک بچه تنها مانده بودم. سال 74 وقتی کمیته اسرا و مفقودین خبر زنده بودنش را اعلام کردند و نامه اش را از طریق صلیب سرخ به دستم رساندند، دوباره زنده شدم و به امید دیدارش روزها را می گذراندم. تا سال 77 که به ایران بازگشت هر دو سه ماه یکبار به همدیگر نامه می دادیم؛ اما محدود و کنترل شده. اجازه نداشتیم بیشتر از سلام و احوالپرسی چیزی بنویسم. شرایط بدی بود و بازهم انتظار عذابم می داد.
هفدهم فروردین سال 77 بود که بالاخره حسین آزاد شد و به کشور بازگشت. پیر و شکسته شده بود و موی سیاه در سر نداشت؛ دندانهایش همه ریخته بود و اینها همه آثار شکنجه هایی بود که به جرم کار نکرده سرش آورده بودند. شیرینی دیدار چهره تغییر کرده اش را از یادم برد. پسر چهار ماه مان حالا 18 ساله شده بود و برای اولین بار پدرش را می دید... لهجه اش کاملا عربی شده بودو گاهی در صحبته هایش بعضی از کلمات فارسی را ناخودآگاه عربی می گفت.

دوباره زندگی من با حسین شروع شد. نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد. علاقه عجیبی به من داشت و مراقب بود از اتفاقی ناراحت نشوم. میگفت اگر قرار است به من درصد جانبازی بدهند باید تو را ببرم؛ جانباز اصلی تو هستی. ناراحتی من ناراحتش میکرد و خوشحالی ام خوشحالش. غذا نمی خوردم ناراحت می شد؛ کم می خوابیدم غصه می خورد؛ قرص می خوردم توی هم میرفت. میگفت روزی می آید که ببینم دیگر قرص هایت را کنار گذاشتی؟می گفت: من برای تو کاری نکردم آن دنیا رو سفیدم اما تنها چیزی که باید جواب برایش پس بدهم، سختیهایی است که تو در نبودنم کشیدی...
مظلوم بود و ساده زندگی میکرد. اگر ده نوع غذا هم سر سفره بود، فقط از یکی میخورد. به خانه که میآمد و گاهی غذا آماده نبود می گفت خانم نان و پنیر که داریم، اگر نداریم نان که داریم همان را با هم میخوریم. هر موضوعی که پیش میآمد نظر من را میپرسید و قبول میکرد. احترامش به زن فوق العاده بود. مهربان بود و اگر هم عصبانی میشد، تنها عکس العملش این بود که توی خودش میرفت. در اثر شکنجههای سخت جانباز 75 درصد شده بود و من توقعی نداشتم.
یک ماه و نیم از آمدنش گذشته بود. توی این مدت دائم به مراسمهای مختلف برای سخنرانی دعوت میشد. یک روز به دانشگاه تهران رفته بود تا برای دانشجوها صحبت کند. تماس گرفت و گفت شام آنجا مهمان است و دیر به خانه برمیگردد. من هم طبق روال هر روز شروع کردم به انجام کارهایم. شب که شد شام خوردم و ظرفها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم. بعد هم در ورودی را قفل کردم و خوابیدم. یادم رفته بود حسین به ایران بازگشته و الان کجاست و قرار است به خانه برگردد. هنوز به آمدنش عادت نکرده بودم. لحظاتی بعد دیدم صدای در میآید. کمی ترسیدم. رفتم پشت در و پرسیدم کیه؟ تازه یادم آمد حسین پشت در است و از خجالت نمیدانستم چکار کنم. در را که باز کردم خودش هم فهمید. گفت خانم من را یادت رفته بود؟ از آن موقع به بعد هر وقت میخواست جایی برود، میگفت "یادت نره من برگشتم!"

لحظه شهادتش تلخ ترین لحظه زندگی ام بود. نوزدهم مرداد سال 88 بود. شام خورده بودیم و حسین می خواست نوه مان محمد رضا را به بیرون ببرد. حالش خوب بود و ظاهرا مشکلی نداشت. رفت و بعد از دقایقی به خانه بازگشت. گفت می خواهم توی سالن کنار محمد رضا بخوابم. من هم شب بخیر گفتم و از پله ها بالا رفتم. آخرین پله که رسیم دیدم صدای سرفه اش بلند شد. بخاطر شکنجه هایی که شده بود حالش بدی داشت و همیشه سرفه می کرد اما این دفعه صدایش متفاوت بود. پایین را نگاه کردم دیدم به پشت افتاده. نمیدانم چطور خودم را به او رساندم. حالت خفگی پیدا کرده بود. به سختی نفس میکشید. دستش در دستم بود و نگاهمان بهم گره خورده بود. دنیا برایم تیره و تار شد. چشمان حسین دیگر نگاهم را نمیدید و لحظاتی بعد دستانم از آن وجود گرم، جسمی سرد را حس لمس میکرد...